داستان " الهه ناز "
من از کجا باید می دونستم که نرفتن سر یه کلاس مدار 2 اینقدر دردسر درست می کنه .
به خدا من که اصلا به کلاس نرفتن فکر هم نکرده بودم چه برسه به اینکه بخوام جامه عمل هم بهش بپوشونم .
حالا که بهش فکر می کنم و از این ماجرا مدتها گذشته به نظر خودم یکی از بزرگترین و سرنوشت سازترین اشتباه زندگی ام را درست در یازدهم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی انجام دادم , اشتباهی که نه فقط اردیبهشت بلکه کل زندگی ام رو جهنم کرد .
آخه من که هر روز سر همه کلاس ها می دیدمش . . . اصلا نفهمیدم چه طور شد که فقط با نرفتن سر یه کلاس . . .
اینو همه می دونن که من کلاس هام برام خیلی مهمه و مهمتر از اون جزوه هامه که اصلا دوست ندارم ناقص باشن .
ولی شاید هر کس دیگه ای هم به جز من بود همین کارو می کرد .
فکرش رو بکنین امتحان میانترم مدار منطقی اونم با کی , استاد قاضی زاده , غول همه اساتید منطقی با اون قد بلند و صدای کلفت با اون تیپ مخصوص به خودش که فقط در دوران طاغوت می شه نمونه های نادری از اون رو پیدا کرد و البته بدون هیچ لبخندی , حتی برای یک ثانیه .
اصلا شاید اگر مدار منطقی با یه استاد دیگه گرفته بودم دیگه نمی خواست کلاس مدار 2 برم خونه بشینم واسه میانترمش بخونم , خب فوقش دانشگاه تا ساعت 4 هم طول می کشید , خب دندم نرم , استخونام خُرد می موندم دیگه .
آره اصلا بزرگترین اشتباه زندگی ام گرفتن مدار منطقی با قاضی زاده بود .
اصلا نمی دونم چرا انگار مه و خورشید و فلک در کار بودند که منو به زمین گرم بزنن و هزاران اگه و انگار دیگه , که تو همش خودمو مقصر می دونم .
شایدم تقصیر اون رفقای نارفیقی باشه که منو اغفال کردن , که بریم خونه , که فردا میانترم منطقی داریم , که قاضی زاده استادشه , همونی که هر کس و ناکسی می فهمه ما چه کار کردیم , میگه خاک بر سرتون که افتادین و استادهای پیشنهادی مدار منطقیه که پشت سر هم ردیف می کنن واسه ترم دیگه .
شاید فقط دلشون برام می سوخت , می خواستن نیافتم , ولی می خوام همین جا یه چیزی بهتون بگم :
" رفقا شما منو نابود کردین "
ماجرا از این قراره که همون دوشنبه کذایی که براتون گفتم ساعت 12:30 کلاس همون استادی که در وصف نگنجد تموم شد و ما تا ساعت یک و نیم که زمان ناهار و نماز بود و کلاس بعدیمون می خواست شروع بشه بیکار بودیم و یه کلاس مدار 2 دیگه مونده بود که فوقش اونم تا ساعت سه طول می کشید .
ولی فرداش امتحان میانترم مدار منطقی داشتم که 30 درصد از کل نمره پایانی را تشکیل می داد و حیف بود که بخوام از دستش بدم .
اما بعد از چیزی نزدیک به یک ساعت که دوستان محترم مخ این حقیر رو به کار گرفتن من نیز پیشنهاد شیطانی شان را لبیک گفته و با اتوبوس های عهد قجر دانشگاه نزدیکای ساعت 2 بود که رسیدم خونه .
حالا که فکر می کنم تازه فهمیدم که قدرت " نه گفتن " یعنی چی و چقدر مهمه ! ! !
- نه دوستان شما کلاس ندارین برین خونه درس بخونین , من باید برم سر کلاس مدار 2 –
تو اتوبوس هم که نشسته بودم قبل از اینکه حرکت کنه هزار بار خواستم پیاده بشم ولی نمی دونم چرا نشد . . .
در مسیر تنها چیزی که فکرم رو مشغول کرده بود جزوه ناقص مدار 2 ام بود که نمی دونستم تو اون کلاسی که به جز امید هیچ کس و نمی شناختم باید از کی می گرفتم .
ولی امید که جزوه نمی نویسه , از بس که سر کلاس حرف می زنه و متلک میندازه به استادو به اینو به اونو و... خلاصه کسی از زیر بار متلک هاش راحت در نمی ره .
یک کلمه می نویسه وِر وِر وِر وِر , دوباره یه کلمه می نویسه و دوباره وِر وِر وِر وِر .
ولی مایه برکت و خوشی کلاس بود , باهاش حسابی خوش میگذره به قول خودش کارش درسته , مغازه اش بد جاست . تنها بدیش اینه که جزوه نمی نویسه .
عصر آن روز به کوب درس خوندم اما با پارازیت های ذهنی فراوان که جزوه مدار 2 چی می شه ؟
- امید که هیچی .
- اون پسر قد بلنده چی ؟ ................................ نه بابا اون که از امید بدتره
- اون رفیقش که ریش پرفوسری داره ؟ .......... نه اونم که معلوم نیس خط اش خوب باشه یا نه , تازه وقتی رفیقش باهاش حرف می زنه که معلومه نمی تونه چیزی بنویسه .
بقیه ام که عمرا . . .
در طی یک حرکت کاملا خودجوش دور همه پسرای کلاس و خط کشیدم . . .
ولی من که دخترا رو نمی شناختم . . .
حسابی این فکر جزوه گرفتن داشت دیوونه ام می کرد , به زمین و زمان فحش و ناسزا می دادم که چرا نموندم سر کلاس , که ناگهان در دور دستهای ذهنم باریکه هایی از نور امید رویت شد و به یاد آن دوستان شفیقی افتادم که همیشه ی خدا با هم بودند و زمزمه هایی از درس خوانی و موفقیت هایشان به گوش این حقیر نیز رسیده بود .
با توجه به اینکه بنده قبلا در هیچ کلاسی با آنها هم کلاسی نبودم و این اولین ترمی بود که نه فقط در یک کلاس بلکه در همه ی کلاسهای من حظور داشتند .
به نظرم بهترین تصمیم را گرفته بودم , هدف دیگر مشخص شده بود : آن گروهی که بعضا به دالتون ها هم خطاب می شدند .
با توجه به تضاد جنسیتی موجود در میان من ونام بردگان , مسئله ی بسیار حساس و حیاتی این بود که چگونه قدم پیش گذارم که نه فقط در میان آن گروه , بلکه در خیل دوستان آشفته خاطر خود نیز سوء تفاهمی به وجود نیاید .
از بین دالتون ها فقط یکی را به فامیل می شناختم که سر همه ی کلاس ها فقط نظاره گر استاد بود و به کتابت مشغول و به نظر می آمد از رسم الخط قابل قبولی نیز بهره مند باشد .
ولی یک مشکل دیگر : " من از اون متنفر بودم , بدم می یومد "
نه که اون بیچاره مشکلی داشته باشه ها .... نه , تا دلتون هم بخواد هوادار داره که به خاطرش دست و پا و دنده می شکنن , ولی من به دلیل نا معلومی ازش متنفر بودم که بیشتر مشکل از خودم بود , اینو همه ی دوستان هم بهم می گن .
همه ی اتهامات از جمله افسردگی , اسکیزوتایپال و اسکیزوئید و . . . و دلیلشان برای اتهام های وارده این بود که بعد از چهار ترم تحصیل در دانشگاه چه طور میشه از کسی خوشت نیومده باشد , پس مریضی , پس افسردگی داری , پس اسکیزوئیدی و . . .
پس این گزینه هم رد شد و رفتم سراغ مورد بعدی که تنها امیدم بود .
دیگر مطمئن شده بودم که هدفم را پیدا کرده ام و منتظر فرا رسیدن روز موعود بودم .
دیگر جزوه خود را کامل شده می دیدم , این بود که با انرژی دو چندان به درس خواندن مشغول شدم .
فردای آن روز که یکی از مهمترین و سرنوشت ساز ترین روزهای زندگی ام بود با همه ی فراز و نشیب های روز قبلش فرا رسید .
و من منتظر بودم که در کلاس منطقی هدف را دیده , شناسایی کرده , به سمتش خیز برداشته و با احترام و خواهش فراوان جزوه دیروزشان را در خواست کنم .
ولی نامش را نمی دانستم و نمی دانستم که چه باید خطابش کنم .
هوی ؟ . . . یارو ؟ . . . دختر ؟ . . . خانم ؟ . . . و یا فقط بگم ببخشید ؟
آره این بهتره : " ببخشید " .
همه چیز و طراحی کردم :
داخلی - روز – دانشکده برق – طبقه اول – کلاس 105
مجتبی با دوستان سایه ای خود در کلاس نشسته اند و بچه ها همگی در حال تدارک دیدن مقدمات یک امتحان دلهره زا و دهشت برانگیز می باشند . با وجود اینکه استاد هنوز نیامده است ولی کلاس ساکت است و اندک پچ پچ هایی به گوش می رسد .
مجتبی از همان جا که نشسته است گه گاهی سرش را بر می گرداند و به درب ورودی کلاس نگاه می کند .
هدف وارد کلاس می شود . - نمایی بسته از چشمان مجتبی -
مجتبی از سر جایش بر می خیزد و با گام هایی آهسته به طرف هدف حرکت می کند . نرسیده به آن دخترک لاغر اندام نفسی تازه می کند و می گوید :
" مجتبی "
سلام , ببخشید من دیروز بعد از ظهر کاری برام پیش اومد نتونستم کلاس عصر مدار 2 رو بیام , می خواستم ببینم می تونم جزوه اش رو از شما بگیرم ؟
دخترک بدون هیچ حرفی کیفش را از روی کولش پایین می آورد و از داخل کیفش دفترش را بیرون می آورد و به صفحات نگاهی می اندازد . سه برگ را جدا می کند و آنها را جلوی مجتبی می گیرد .
مجتبی با گفتن " تشکر " و با برگه های در دست از صحنه خارج شده و در افق گم می شود .
پایان
همه چیز طبق انتظار پیش می رفت و حساب شده , اما وقتی سر کلاس نشسته بودم هر چی صبر کردم نیومد .
تازه فهمیدم که بله , خانم مدار منطقی با یه استاد دیگه داره و فقط می یومده سر کلاس ما می نشسته , امروز هم که امتحان بود دیگه اصلا اون ورا آفتابی می شد .
با این وجود مطمئن شدم که دیگه امروز امکان دیدن آن دختر و گرفتن جزوه وجود ندارد و باید تا شنبه دیگه صبر کنم تا سر کلاس الکترونیک ببینمش .
ولی خیالم از بابت جزوه راحت شده بود و هیچ مانعی سر راهم نمی دیدم .
عصر آن روز بر طبق یک عادت خانوادگی و با توجه به نیم بها بودن بلیط تمامی سینما های سطح شهر برای دیدن آخرین ساخته داریوش مهرجویی با خانواده محترم راهی سینما شدیم .
بیشتر از هر فیلمی عاشق " اجاره نشین ها " ی مهرجویی بودم که با هر بار دیدنش شوقی مضاعف در جوارحم شکل می گرفت و گل از گلم می شکفت و این خندیدن ها برای فیلمی که بیش از هزار بار دیده بودم کافی بود تا ننگ دلخوشی , سرخوشی و بلغمی و دیوانگی و هزارا ن اتهام دیگر از سوی خواهر کوچکتر بر بنده وارد شود , ولی این اتهامات وارده هم نمی توانست جلوی من و قه قهه هایم را بگیرد .
خیلی دوست داشتم آخرین ساخته مهرجویی را که می گفتند خط و نشانی از مهرجویی بزرگ ندارد را ببینم .
التبه بنده به شخصه عاشق فیلم های طنز مهرجویی بودم نه دیگر آثارش که لازم به ذکر می باشد که " سنتوری " و " گاو " در این میان مستثنی می باشند .
در اواخر پرده اول بود که با ورود بازیگر نقش اول زن فیلم حال و هوای غریبی به من دست داد که تا به حال تجربه اش نکرده بودم .
نمی دونم به خاطر حظور بازیگر مورد علاقه ام بود یا چیز دیگه ای , ولی حس و حالی رو تجربه می کردم که فوق العاده بود .
این حس و حال در آن صحنه از فیلم که زن برای یافتن شوهرش به محل کار جدید او می رود که به تازگی سوفوری را برگزیده تا شهر را از کثافت پاک کند به اوج خود رسید .
صحنه ای که شوهر جارو را به دست زنش می دهد و از او می خواهد تا به صدای شیش شیش جارو گوش کند و مانند مرد از این صدای دلنشین لذت ببرد .
نفهمیدم چه پتانسیلی پشت این سکانس بود که اینگونه مرا به واکنش وادار کرد و قطرات اشک در چشمانم جمع شد .
بعد از پایان فیلم اینگونه که از هم همه ها برآورد می شد در آن جمع کثیر تنها من از دیدن فیلم لذت برده بودم و بس , و همه از تباه شدن وقتشان گله داشتند .
به محض روشن شدن چراغ های سینما , برای من هم همه چیز روشن شد .
آن آرتیست مورد علاقه ام که با اشتیاق همه کارهایش را دنبال می کردم شباهت زیادی به آن دخترک جزوه ای داشت , و یا برعکس , نمی دانم .
همیشه فیلم و دیدن فیلم یکی از مهمترین دغدغه های زندگی من بوده است .
حالا دیگر تنها چیزی را که می خواستم بدانم این بود که آیا جذابیت فیلم برای من دلیلی زیباشناختی داشت و یا به خاطر شباهتی بود که با توجه به کرات دیدن هر دو طرف به آن توجهی نکرده بودم و حالا از کشف این شگفتی در شگرف بودم .
این فکر مرا رها نمی کرد حتی تا زمانی که سوار ماشین شدیم , همراهم بود .
اما چشمتان روز بد نبیند , همین که پدرم ضبط ماشین را روشن کرد , استاد بنان با آن صدای گیرای خود شروع کرد به خواندن , آن هم چه آهنگی " الهه ناز "
آدم باید دلش از جنس سنگ باشه که وقتی الهه ناز استاد بنان پخش می شه تحت تاثیر قرار نگیره و منقلب نشه .
باز ای الهه ی ناز با دل من بساز
کین غم جانگداز برود زبرم
گر دلم نیاسود از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم
آن آهنگ دلنشین در آن هوای اردیبهشتی که به واسطه پایین بودن شیشه ی ماشین به صورتم می خورد با تمام وجود در من نفوذ می کرد و مرا تحت تاثیر قرار می داد .
باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور شعف
به سویت بپرم
باد به صورتم می خورد و موهایم را پریشان می کرد , دستم را از پنجره ماشین بیرون برده بودم و در آن خیابان دو طبقه که از طبقه دومش عبور می کردیم همه چیز زیر پایم بود و حس پرواز داشتم .
آن که او
به غمت دل بندد
چون من کیست؟
ناز تو
بیش از این
بهر کیست؟
تو الهه ی نازی در بزمم نشین
من تو را وفا دارم بیا که جز این
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر ازمن نگیری خبر
نیابی اثرم
وقتی به خانه رسیدیم علی رغم بی خوابی های آن روزم و خستگی که در وجودم حس می کردم ساعت دوازده و نیم-یک بامداد بود که به رختخواب رفتم , تا فردا صبح زود بیدار شوم و برای امتحان بعدی که الکترونیک بود آماده شوم , ولی فکر فیلم و اتفاق های افتاده رهایم نمی کرد و تا ساعت چهار صبح بیدار نگه ام داشت .
برام جالب بود منی که حتی چهره خودم و پدر ومادرم و یا بهتر بگم نزدیکانم را هم نمی تونستم برای خودم تجسم کنم و از حافظه تصویری ضعیفی بهره مندم , حالا حتی برای یک ثانیه هم چهره آن دخترک از یادم نمی رفت و من همچنان در رختخواب وول می خوردم .
زمانی همچنان بود اوفتاده چومست مست بی حد خورده باده
ز رویش رفته رنگ زندگانی برو پیدا نشان مهربانی
چو لختی هوش باز آمد به جانش ز گوهر چون صدف شد دیدگانش
گهی با خود چنین اندیشه کردی گهی با دل صبوری پیشه کردی
گهی در چاه وسواس اوفتادی گهی دل را به دانش پند دادی
الا ای دل چه بودت چند گویی وزین اندیشه باطل چه جویی
همی باید که درد دل نهفتن نیارد راز خود با کس بگفتن
ولی مطمئن بودم که همه ی اتفاق های افتاده زودگذر است و فردا صبح که از خواب بیدار شوم دیگر اثری از آن نیست .
مجتبی خلوتی خرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی
نظرات شما عزیزان:
ارسلان 
ساعت1:38---16 تير 1391
سلام مجتبی جون خسته نباشی واقعا عالی داستانو به تصویر کشیدی من به شخصه که فک کردم تمام اوم لحظات کنار بودم. موفق باشی
بدون چتر زیر باران... 
ساعت9:52---15 تير 1391
که اینطور پس...همکلاسی... .gif)
ای بابا 
ساعت0:30---15 تير 1391
عجب
دیگه یه جزوه گرفتن که این داستان سازیارو نداره
خودت انقدر قضیه رو بزرگ کردی که ندیده عاشق طرف شدی
فکرکنم اون بازیگر هم حتی ۱درصدشبیه طرف نبوده
امان از جو
اگه داستانه که باید بگم قلمت خوبه بدنیس قشنگ تعریف میکنی اماموضوع داستانت به قول خودمون خیلی خنک بود
|